تبليغاتX
من اوني كه تو فكر ميكنی نيستم...



تخته شد

بنا بر دلایل روحی روانی

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 15:29 توسط شیدا |



بـغـض پاییزیـــــــــه ابـــرم

بغض یک غروبه غمنــــاک

شاهــــد شکستن مـــن

قطره ی بارونه رو خــــاک

غربت هر چی غروبـــــــه

غم هر چی ابر دنیاسـت

کـــــــــوله بار این غریبـــه

جاده ی در به دری هاست

میون تن های دنیــــــــــــــا

شده تنهایی نصیبـــــــــــم

کاشــــکی بودی و میدیدی

اینجا بی تو چه غریبــــــــم

کاش میدونستی که بی تو

مرگ تدریجیه هستیـــــــــم

یاد تو تنهـــــــــــــا رفیقــــه

توی هوشیاری و مستیــــم

مــــــــــن هوای گریه کردن

تو صـدای گریه ی مـــــــــن

یاور خـــــــــــوب و نـجـیبـــم

بی تو من خیلی غریبـــــــم

بی تو هر لحظه یه قرنــــــه

هر نفس زخم کــــــــشنده

تنهـــــــــــا با گفتن اسـمت

رو لبام میشینه خنــــــــده

آخ که این فقط یه لحظه ست

بعد از اون های های گریه ست

جـــــــــــــای هر آواز اینجا

هر صدا صدای گریه ست

                                       و یـــگن

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 21:41 توسط شیدا |



عاشــــــقت شــــدم

عاشقت هستــــــــم

عاشـــــقت میمانـــم

عاشقت خواهم ماند

حتی اگر عشقت این را نخواهد

حتی اگر خودت این را نخواهی

من میخواهم عشقم !

عشق خودم است

عشق تو که نیست آن را از من بگیری

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 21:27 توسط شیدا |



قول داده بودم که قالب رو به حالت اولش

برمیگردونم . همین کار رو هم کـــــــردم .


+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 21:24 توسط شیدا |



فکر نمیکنم شما تجربه ش کرده باشید . یه هفته است که یکی بهم خبر داده من کی میمیرم . البته دکتر نبود . ولی دردم رو میدونست . قراره تا 2 ماه دیگه بمیرم و از دستم خلاص شید .

فقط دعا کنید ، این دنیا به کام ما نبود حداقل اون دنیا به کام ما باشه ....


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 17:46 توسط شیدا |



راستي الان به اين فكر ميكردم كه اگه عنوان وبلاگ يه چيز ديگه مي بود احتمالا بازديدش خيلي خيلي بيشتر مي بود !

مثلا اگه عنوانش رو ميذاشتيم دختري كه دوست پسر ميخواهد يا دختري كه يه چيز ديگه ميخواهد ( تصورم اينه كه خودتون گرفتيد چي ميخواد )

اي خاك بر سر ....

بسه ديگه

حسش نيست ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 1:44 توسط شیدا |



چند روز پيش پشت شيشه ي يه پيكان خوندم : خلايق هر چه لايق

هميشه اين جمله رو ديده بودم اما نميدونم چي شد كه اون موقع به فكر فرو رفتم . همين طور كه در كف اين جمله بودم يه جمله ي ديگه به ذهنم اومد . نميدونم چطوري يا از كجا ، يادم نيست اما جمله اش اين بود : خود كرده را تدبير نيست . حسابي غرق معني اين دو تا جمله شدم و حالا هم دارم تو درياي معني اين دو تا جمله شنا ميكنم و نميتونم بيام بيرون . ميشه شما راهنماييم كنيد ؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 1:39 توسط شیدا |



از وبلاگ یه دوست دزدیدم :

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم      اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 10:28 توسط شیدا |



خوب وقتی تو این دنیا میبینی که بهت ظلم میشه چه حالی میشی؟

این رو هم بدون که نمیتونی کاری انجام بدی

مثلا تصور کن که چند تا دزد زنت رو بگیرند و جلوی چشمت بهش ... کنند !

چیکار میکنی؟ ( چه زن باشی چه مرد فرقی نمیکنه )

تصور کن تو جایه زنه باشی!

چه میدونم خودتو بزار جای یکیشون

چی کار میکنی ؟

چشمات رو میبندی و ....


خدا اون موقع تو چیکار میکنی ؟

خدایا شکرت

واسه همه چی

هر چی دادی

یا ندادی

راضیم

چاره ای ندارم

لطفا بیش از این تحمل ندارم


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 12:28 توسط شیدا |



دلم گرفته

نمیدونم از چی

شاید از روزگار

یا از بخت بد

یا از گذشته

یا از تنهایی

شایدم رفتن یه دوست

نمیدونم

فقط میدونم که دلم گرفته ....

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 19:46 توسط شیدا |