سلام دوستان
دیروز داشتم تو پارک قدم میزدم که ییهو دیدم یه پسله دنبال یه دخمل خوشگل راه افتاده
به خودم گفتم دنبالشون برم حرفهاشون رو گوش بدم (بعضی وخت ها آدم حس فضولیش گل میکنه) میدونستم جوک میشه و آخرش من کلی میخندم حالا حرفها و عکس العمل هاشون رو مو به مو مینویسم شما هم حال کنید !
پسر : مینا وایسا ۲ مین کارت دارم ! (کلاس رو حال کردین؟)
مینا : بهزاد بده ما رو با هم میبینن ها . بعدا خبرش به پاپا و مامیم میرسه خوفیت نداره (دروغ میگفت ها )
بهزاد : خوب بیا بریم یه جای خلوت که کسی نباشه با هم حرف بزنیم ! (کثافت رو میبینی عجب نامرده )
مینا : دیگه چی ؟ چیز دیگه ای نمیخای ؟
بهزاد : به خدا مینا منظورم این نبود ! تو همه چی رو بد برداشت میکنی . مثل همین قضیه . مينا زود قضاوت نكن . به خدا دوست دارم . ببين چه جوري دنبالت راه افتادم ؟ هر كي ديگه بود ها محل سگ بهش نميزاشتم !
مينا : بي ادب . كسى مجبورت نكرده دنبال من راه بياى .
بهزاد : چرا مجبورم . چون دوست دارم . تو هم هميشه از اين نقطه ضعف من سوء استفاده ميكنى .يه بار شد تو هم من رو دوست داشته باشى و من رو درك كنى ؟
مينا : وقتى تو غير از من با 10 تا دخمل ديگه رابطه دارى چطور انتظار دارى حرفهات باورم شه؟ ها ؟
بهزاد : به خدا اشتباه ميكني عزيزم ! من اگه با 10 تا ديگه رابطه داشته باشم چرا الان بايد دنبال تو راه بيفتم ؟ مينا كوتاه بيا . جون من . به خدا اون دختره كه تو شمارش رو ديدى همكلاسيمه . اصلا نميدونم شماره م رو از كي گرفته . اصلا ميخاي الان جلوي خودت باهاش حرف بزنم باورت بشه ؟
مينا : نخيرم ! لازم نكرده .
بهزاد : پس چيكار كنم باورت بشه ؟ خداااااااااااا ............ عجب گيري كردم من . مينا اينقده من رو اذيت نكن . خدا هم فردا از دستت شاكي ميشه ها ميگه به بنده ش ظلم روا داشتي !
مينا : خوبه خوبه . نه كه بنده ش خيلي پاك و نجيب بوده ! (واي منظورش انجام اعمال متفرقه بود ها)
بهزاد : مينا ديگه طاقت اخم هات رو ندارو . تو رو خدا بخند . هر كاري بگي ميكنم تو فقط بخند
مينا : به يه شرط !
بهزاد : جون بخواه ! نگفته قبول
مينا : فردا منم باهات ميام سر كلاس . من رو به همه ي دوستات معرفي ميكني ! قبول داري يا نه؟
بهزاد : (بايد تو اين صحنه خودتون بودين و ميديدين كه پسره چه حالي شده بود ).
مينا : چي شد ؟ مگه نگفتي قبوله ؟
بهزاد : ( بهزاد تو فكر فرار از اين وضعيت – شوكه – عصبي – گيج – حالات بهزاد رو توصيف كردم ! ) مطمئني واسه خودت بد نميشه ؟ اگه كسي اونجا تو رو با من ببينه به پاپا و مامانت نميگن ؟
مينا : تو به اونجاش فكر نكن .
بهزاد :باشه هر طور راحتي . من واسه خودت گفتم وگر نه من كه چيزي ندارم واسه پنهون كردن !حالا آشتي ؟
مينا : آره
بهزاد : اينجوري نه . يه جوري كه منم باورم بشه !
مينا : الان حوصله ش رو ندارم بهزاد .تازه ماه رمضونه . منم روزه هستم !
بهزاد : خوب منم روزه هستم . يادت رفته ؟ ما قراره با هم ازدواج كنيم ؟ من و تو خيلي وقته به هم محرميم ! بيا ديگه ! ( من اونجا آماده بودم تا در صورت مشاهده ي هر گونه عمل منافي عفت كميته رو خبر كنم !)
اين صحنه رو بايد از ديدگاه ناظر شوم (خودم) واستون تعريف كنم چون تا مدتي بين اونها هيچ حرفي رد و بدل نشد هر چي بود عمل بود !
ناگهان مينا خانم با يه حركت فرز و چابك خودش رو به كنار آقا بهزاد رسوند! در يك چشم بهم زدن بهزاد سرش رو گذاشت رو پاهاي مينا . مينا هم هي با موهاي سرش بازي ميكرد و سرش رو نوازش ميكرد.
بهزاد : مينا من اينقدر خوشم مياد وقتي تو موهاي سرم رو نوازش ميكني . يه حس عجيبي بهم دست ميده . آروم ميشم !
مينا : بهزا تو چقدر من رو دوست داري؟
بهزاد : سوالهاي سخت ميپرسي مينا . نميتونم حساب كنم كه تو رو چقدر دوست دارم . مينا قول بده كه هميشه با من ميموني؟
مينا : قول
بهزاد : بگو دوستم داري؟
مينا : دوستت دارم بهزاد !
در اين لحظه بهزاد بلند شد و لبش رو محكم به لب مينا دوخت ! منم كه ديدم دو تا كبوتر عاشق با هم اختلاط ميكنن به كميته نگفتم . نامردي ميشد . اونها كه راضي بودن . به من ربطي نداشت لطفا من رو سرزنش نكنيد !در كل به جز همين بوسه ي عاشقانه عمل منافي عفت ديگه اي مشاهده نشد !
بعد هم بهزاد دست مينا رو گرفت و با هم راه افتادن و همه چي به خوبي و خوشي تموم شد !
اميدوارم خوشتون اومده باشه . نظر يادتون نره با احترامات نامي